میله ها

زندانبان ها به اندازه ی تمامی زندانی ها اسیر زندان هستند....  -مهرداد اقاجانی/ تحلیلی بر رهایی از شائوشنگ -


آن سوی میله ها


امشب سه تا شده اند ،

صدای دندان هایشان نمیگذارد بخوابی

باکی نیست اگر که موش ها گوشه ی سلولت کمین کرده اند

زانوانت را در آغوش بگیر

و امشب را بیدار بمان

و تصور کن فردا را

که خورشید از شانه های دخترت طلوع خواهد کرد...

و او

با خوشه خوشه ی گندم های مزرعه ات خواهد گفت که تو

عمرت را

در پاسداشت آزادی

در دخمه های تاریک زیر زمین سپری کرده ای ...



این سوی میله ها 


فردا که خورشید طلوع کند درست یک هفته میشود

که صدای ضجه هایشان خواب را از چشمانت گرفته

امشب را هم بیدار بمان

و کلید ها را محکم در مشتت نگه دار

فردا

همسرت با فرزندانت خواهد گفت که تو عمری را در دالان های تاریک زمین نفس کشیده ای

برای امنیت سرزمینت


آن سوی میله ها


باکی نیست

اگر که تمام مزرعه ات را ملخ ها خورده اند

تو تصور کن

که فردا

دخترت با تک تک ملخ ها خواهد گفت

 تو سال هاست در بزرگداشت آزادی در اتاقک های کوچک زیر زمین نفس میکشی


این سوی میله ها


چه جای افسوس اگر که کفتارها شهر را پر کنند

وقتی جنازه ها ،

هر کدامشان ضامن امنیت فرزندانت هستند

و آن ها به همه ی کفتار ها خواهند گفت

که پدرشان عمری را در پاسداشت امنیت سپری کرده است


......


بنشین گوشه ی سلولت

قدم هایت را استوار در این راهرو ها بر زمین بگذار

زانوانت را در آغوش بگیر

کلید ها را در مشتت محکم نگه دار

فردا خورشید از شانه های کفتارها طلوع خواهد کرد...




- درباره عکس : آن هایی که این سوی میله ها می ایستند با آن ها که آن سوی میله ها هستند تفاوت چندانی ندارند . وقتی ارزش ها فراموش می شوند همه زندانی میشوند یکی به نام آزادی یکی به نام حفظ امنیت . دور باطلی که هیچ نقطه ی پایانی  ندارد...


حاشیه 1 : ادامه بده ی رضا یزدانی رو خیلی دوست داشتم :

مثلا بیا دکمه ی پیرهنم را بدوز ،  روزنامه بخوان

یا بزن زیر اواز بی حوصلگیت . اما فقط ادامه بده

این روز های هولناک را!


حاشیه 2 : اقتراحیه ای در باره معنای زندگی / مصطفی ملکیان 

ساده و قابل فهم و امیدوار کننده بود .


حاشیه 3 : اول ها فکر میکنی قرار است به خود شکوفایی ، کارکرد کامل ... یا اهدافی از این دست بیندیشی...کمی که بگذرد خیلی زود میفهمی که در جامعه روان شناسی امروز ارزش شوک و قرص و دارو به مراتب بیش از درون نگری و خودکاوی و تحلیل گری ست . وقتی ادم ها را با سگ ها و موش ها یکی کنیم ، قصه ی روان شناسی خیلی خطرناک میشود.

هنر درمان اروین یالوم : نامه ای سرگشاده به نسل جدید روان درمان گران و بیمارانشان. کتابی ست درباره همین نگرانی ها . برای استادان دانشجویان و درمانگرانی که از قرص ها بیش از فلسفه و مذهب و فرهنگ میدانند .


من شکنجه میخواهم


این حسن بزرگ سلاخ هاست که فقط سلاخ هستند نه چیز دیگر - نادر ابراهیمی -



" حقیقت گونه ای خطاست که بدون آن زندگی محال است . نوعی خودپنداری... " کتاب را میبدم . اتاق بیش از حد گرم شده است . شعله بخاری را کم میکنم ." هر تفسیری در واقع عنصری از جعل است که در آن ... " فایده ندارد . من بیش از این ها خوابم می آید . کتاب را میبندم . چند قاشق کاکائو و یک قاشق شکر و بعد قهوه جوش پر از حباب میشود . به حباب فکر میکنم و به این که چقدر مسخره است که کسی بخواهد با شکلات داغ از خواب بیدار شود . فنجان پر میشود . تمام که میشود ، خواب هم از چشم های من میرود . بی سببی ، بی معنایی ، روزمرگی، بودن و فقط بودن ، حرف های پوچ ... من ، من یک زندان میخواهم . یک شکنجه گر ، یک راهروی سرد و پر از اسید ، تخته شلاق ، کتک ، اتوی داغ و من احتیاج مبرمی دارم به خشونت . شعله بخاری باز هم کم تر میشود و بازهم فایده ای ندارد . فکر میکنم که زمستان های سرد و یک سلول انفرادی و یک پتوی خیس ، چقدر میتواند آدم را بیدار کند.

راهرو های سازمان اطلاعات و امنیت کشور پر از خون بود ، پر از خط قرمز .و چقدر خوشبخت و بیدار و راحت بودند همه زندانی هایی که در آن راهرو ها راه میرفتند .

آن کس که میزند ، میکشد ، شکنجه میدهد ، دشمن است و تو بدون فکر کردن هم میدانی که دشمن است .

جلاد ، جلاد است دیگر . من به جلاد ها اعتراضی ندارم . فکر نمیکنم کسی به یک جلاد اعتراض داشته باشد . من به این فیلم مستند به این کلاس درس ، به این سالن همایش ، به تو که بلندگو میدهی دستم اعتراض دارم . به تو که بلندگو را فقط برای حرف خودت میخواهی باصدای من .

کارگردان ، شاعر ، فیلسوف ، نقاش...  آن ها که بلندگو میدهند دستت تا حرف بزنی و به احترامت از جایشان بلند میشوند .... همان ها کارت را دشوار میکنند .

من به همین جزوه ی مسخره ای که افتاده است روی میزم اعتراض دارم . جزوه را باز میکنم " نسبت اخلاقی تام در عصر پست مدرن یک واقعیت موجود به  لحاظ تاریخی است نه یک بحث... " جزوه را میبندم . فنجان دوباره پر از شکلات داغ میشود . خواب از چشم های من نمی رود ...






درباره عکس : ما مدت هاست که به تماشاکردن عادت کرده ایم . به فقط تماشا کردن و بعد رد شدن...


حاشیه 1 : این نوشته از یک بحث شروع شد و خود بحث شروع شد با دشوار بودن خواندن کتاب هایی که قبل از انقلاب زندان داشت و پدرومادرهامان خواندند و آسان بودن خواندن کتاب هایی که امروز زندان ندارد و ختم شد به اسان بودن خواندن کتاب هایی که زندان دارد و دشوار بودن کتاب خواندن وقتی زندان نداری !!


حاشیه 2 : هر كه با كتاب ها خود را مشغول كند ارامش يابد.رسول اکرم (ص)

ما و جهان نیچه ای ، مجموعه مقالات دکتر بیژن عبدالکریمی ، انتشارات علم .

نقدهای خوبی به جریان روشنفکری دارد.نقدهای خوبی هم به روحانیت شیعه .منصفانه به دور از جنجال های سیاسی و حتی به دور از عصبانی شدن های خود استاد عزیز : )


حاشیه 3 : این دیالوگ فیلم برف روی شیروانی رو خیلی دوست دارم . " میدونی بدتر از عشق بی فرجام چیه ؟ فرجام بی عشق ...اینکه بی عشق بری... "


حاشیه 4 : فیلم سینمایی لئون ساخته لوک بسون . تنها فیلمی که هم صحنه های اکشن داشت و هم من دوبار دیدمش و هم خیلی خوشم اومد .


سر آخرین شاخه ...

در این میان هیچ چیز که قطعی و مختومه باشد وجود ندارد . به قول تو همه چیز بازی با توپ است .

گویی حوا سیب را در حقیقت از درخت معرفت چیده ، با این همه این کار را تنها برای این انجام داده 

است که سیب را به ادم نشان دهد ،تنها چیز قطعی گازی بود که به سیب زده شد و از آنجا بازی کردن 

با آن سیب مجاز نبود و درعین حال ممنوع نیز نبود....   - فرانتس کافکا ، نامه هایی به میلنا -


دم دمای صبح بود . سر اخرین شاخه بود که مامانم لامپ اتاق رو روشن کرد . " بیدار نمیشی گلم مگه نگفتی درس داری؟"پتو رو میکشم روی صورتم ، چشم هام رو بستم و زل زدم بهش . سر آخرین شاخه بود . تو ایستاده یودی یه گوشه . بهت نگاه کردم . " عزیزم بلند شو. دیرت شد" حوصله ی امتحان رو ندارم . چشم هام رو باز میکنم . سیب رو دیگه نمی بینم . تنها نیستم ... با پالتو ، شال گردن ، ساعت ، روسری و چادرم از خونه میزنم بیرون . پیاده رو پر از ادمه ، پر از ادمای مختلف . وسط جمعیت چشمام رو میبندم و به آخرین شاخه نگاه میکنم . دستام رو از جیب پالتوم میارم بیرون . نه من بلد نیستم سیب بچینم ، من نمیتونم ، اصلا نمیخوام ...اما اون سیب ، مال توئه ...عقربه ها از سر همدیگه رد میشن ، کتاب هام پخش شدن رو میز ، چشم هام رو روی زندگیم میبندم و زل میزنم بهش. اون سیب مال توئه ... چشم هام رو باز میکنم . ازت خبری نیست . گنجشک ها سروصدا میکنن . چندتاشون میشینن سر آخرین شاخه . اون سیب مال توئه...به پیاده رو نگاه میکنم . ازت خبری نیس. به انگشت هام نگاه نمیکنم ، چشم هام رو میبندم که بهتر ببینمش . دستم رو بالاتر میبرم و اون سیب میاد توی دستم و از تو هنوز هم خبری نیست .همه درخت رو میدم برای گنجشک ها اما این یکی برای توئه...درخت پر از گنجشک شده . تو نیستی . سیب رو میذارم تو جیب پالتوم . دنبال تو میگردم . توئی که نیستـــ  ی ...چشم هام رو مییندم که هیچ گنجشکی رو نبینم . گوش هام رو میگیرم که صداشون رو نشنوم . از جیب پالتوم میارمش بیرون . تو میدونی برای توئه ؟ اصلا تو سیب دوست داری؟ به خودم قول دادم که برای تو باشه ، حتی اگه  دوستش نداشته باشی . چشم هام رو میبندم ، دوباره خوابت رو دیدم تو یه عالمه سیب داشتی من یه عالمه گنجشک . ولی این یکی با همه فرق داره این برای توئه ...همه درخت برای گنجشک ها ولی من این سیب رو فقط برای تو...محاله به کسی بدمش . صبح چشمام رو باز میکنم . حوصله جیک جیک هیچ کدومشون رو ندارم . گوشیم رو خاموش میکنم . تلق تلق...قاشق میخوره به دیواره فنجون و چای من مثلا شیرین میشه . تمام راه رو فکر میکنم به ادمی که نمیشناسمش ، به خودم ...دستام رو ببین ، نه به دستای خودت نگاه کن . شاید دوبرابر دست های من باشه ...حالا یه سیب بگیر توی دستت ... و تو دستت نگهش دار ..یک .. دو...سه ...چهار...انگشت های آدم خسته میشن نه ؟ بعدش کم کم بی حس میشن ...دستام درد گرفته ...صدای جیک جیک ها زیاد شده ...چشم هام رو میبندم و به اخرین شاخه زل میزنم .میشینم روی زمین ..سیب میفته روی برگ ها . میخوام برش دارم اما نمیتونم .پیاده رو مثل هر روز شلوغه ، صدای جیک جیک شون قطع نمیشه ...گوشیم رو روشن میکنم ...صداشون بیشتر میشه... اون سیب مال تو بود ...تو که نیست تر از همیشه ای....




درباره عکس : یکی از بهترین صحنه های پاییز همین گنجشک هایی هستن که زیر بارون میشینن و پرهاشون خیس میشه...

پر از رقصیدن گنجشک ها باش      همیشه بر تن گنجشک ها باش

 به مردم اعتمادی نیست باران     خودت پیراهن گنجشک ها باش      " سید حبیب نظاری "


حاشیه 1 : یاد تیتراژ اینجا شب نیست بخیر... کلاغ پر گنجشک پر یه عالمه دعا پر من موندم و غروب و یه عالمه کبوتر... خیلی ترانه ساده و زیبایی ست .

حاشیه 2 : نامه هایی به میلنا نوشته ی فرانتس کافکا : زیبا ساده و عمیق  . کتابی که میتونه شب امتحان ادم رو از درس خوندن منصرف کنه.

حاشیه 3 : فهمیدم که مرگ خیلی با تصوری که ازش دارم فرق میکنه . بطور خیلی اتفاقی در موقعیتی قرار گرفتم که فکر کردم دارم میمیرم . نزدیک بود از ترس مردن واقعا بمیرم.... موتوا قبل ان تموتوا ...

هل من ناصر ینصرنی ؟

لَمَّا كَانَ مِنْ أَمْرِ الْحُسَيْنِ ع مَا كَانَ ضَجَّتِ الْمَلَائِكَةُ إِلَى اللَّهِ بِالْبُكَاءِ

وَ قَالَتْ يُفْعَلُ هَذَا بِالْحُسَيْنِ صَفِيِّكَ وَ ابْنِ نَبِيِّكَ قَالَ فَأَقَامَ اللَّهُ لَهُمْ ظِلَّ

الْقَائِمِ ع وَ قَالَ بِهَذَا أَنْتَقِمُ لِهَذَا - لهوف صفحه 71- *


1

هل من ناصر ینصرنی ؟؟

کارگاه نقاشی برگزار کرده اند . یک چادر ساده ، چند جعبه ابرنگ و مداد رنگی و یک دنیا توجه و مهربانی . بچه ها با لباس های کهنه و پاهای برهنه غرق خنده و شادی اند . دختری که شالی صورتی پوشیده روی صورت بچه ها نقاشی میکشد . پسر جوانی یک جعبه پر از شکلات تخته ای می اورد و به بچه ها تعارف میکند . بچه ها نمی دانند چطور باید شکلات ها را باز کنند .

فیلم جلو میرود تا برسد به جوانانی که غسل تعمید داده شدند . دختر جوانی میگوید : " حالا احساس میکنم دینی پیدا کرده ام که سرشار از نوعدوستی و مهربانی است . مذهبی که برای همه انسان ها ارزش قائل میشود ..." به چشم هایش نگاه میکنم خیلی اشناست . فیلم را متوقف میکنم و فکر میکنم . شبیه هم نیمکتی دوران ابتدایی ام است. بیشتر که نگاه میکنم، خوشحال میشوم که  خودش نیست .

رئیس تشکل در رابطه با اصول کارشان توضیح میدهد :

" اصلا لازم نیست شما در رابطه با مسیحیت توضیحی بدید . کار ما برگزاری نمایشگاه نقاشی ، مسابقه های ورزشی ، سرود و تئاتره ، به بچه ها محبت کنید ،‌کاری کنید که به شما عشق بورزند ،‌بعد کافیه بهشون بگید که من مسیحی هستم .همین . "

به جمعیت نه چندان کم جوانانی نگاه میکنم که غسل تعمید داده شده اند .به خیل عظیم روحانیونی فکر میکنم که مهاجرت نمیکنند و مانده انددر قم و کارهای متفرقه ی اقتصادی انجام میدهند .

حس میکنم هیچ چیز سر جای خودش نیست...


2

هل من ناصر ینصرنی ؟؟؟

کنترل تلوزیون را برمی دارم . پسربچه ای چهار یا پنج ساله دارد گریه میکند . با لحن گیرای عربی اش انگلیسی حرف میزند :

when my father was here he gave me money

دختر نوجوانی که کمی آن طرف تر ایستاده است می گوید :

they killed my mother and my sisters in front of my father s eyes

" تورو خدا بزن یه جای دیگه سر صبحی دل آدم میسوزه "

سرم را که برمیگردانم میبینم چشم های مادرم خیس شده است . بی خیال press tv میشوم و یکی دیگر از دکمه های کنترل را انتخاب میکنم و مشغول صبحانه خوردن میشوم .

" عزیزم این که از قبلی بدتر شد "‌

به صفحه ی تلوزیون نگاه میکنم . بچه های یکی از موسسات بهزیستی دارند ورزش می کنند ." مامان جونم وضع دنیا نابسامانه دیگه کاری نمیشه کرد . " این کلمه ها را میگویم و میزنم شبکه چهار . یک بحث عمیق فلسفی است که از قضا خیلی هم جذاب است . این برنامه ها خیال ادم را راحت می کنند . کارشناس برنامه حرف میزند . حرف هایش به طرز قریبی برایم پوچ است .

انتزاع هایی که معلوم نیست کی و چطور قرار است به فریاد بشر برسند....

3

هل من ناصر ینصرنی ؟؟؟؟

دوستم کادو ها را یکی یکی باز میکند و تشکر میکند . من مثل مشاهده گرهای سازمانی نشسته ام پشت یکی از میزها و مارک ها را لیست میکنم . تعدادشان از هفت تا میگذرد ، سرم را میگذارم روی میز و زل میزنم به نوشابه های روی میز ها . یک ، دو ، سه ...دوست ندارم گلوله ها را بشمارم ، اشک ها را ... یاد گزارش های press tv میفتم    


they killed my mother in front of my father s eyes


4

as a muslim girl i dont feel any pressure in my life  in my mind your article and your ideas dont base

on

facts . thanks for your attention 

نظرم را میفرستم زیر نظرات بقیه . صفحه ی تلفن همراهم روشن میشود : " سلام شبت به خیر بیا فکر کنیم امتحان شنبه رو چه جوری میشه کنسل کرد ؟ " مینویسم : " سلام بیا فکر کنیم چه جوری میشه بخونیمش .‌" میخواهم بفرستمش اما پاکش میکنم و مینویسم نمیدونم عزیزم خودت چه فکری داری ؟ " و می فرستم .


این پنجمین امتحانی است که دارد دچار پیچ و تاب میشود .


چند ساعت بعد نویسنده جواب میدهد

DEAR ZOHRE

I am sure that you are rare case .I speeek about majority . thanks for your participation


به جوابش فکر میکنم . شاید نه در حد اکثریت اما فکر که میکنم میبینم  پذیرفتنش شاید سخت باشد اما جوابش زیاد هم دور از واقع نیست .

.

           .

                        .     

دسته های عزاداری آرام آرام وارد صحن میشوند . پسر جوانی پرچمی در دستش گرفته . " لیت کنا معکم ... "

به نوشته ی روی پرچم فکر میکنم و دوباره فکر میکنم و نمیفهمم لیت کنا معکم  ادعای صادقانه ای  است یا نه .

صدای سخنران خیلی ضعیف و بریده بریده در میان صدای طبل ها می آید داخل صحن

" کسی فریاد هل من ناصر ینصرنی امام را نشنید . شیعیان ........ به تعبیری شیعه نبودند ... مبادا کثرت جمعیت تورا به واهمه افکند و امر برتو مشتبه شود . حسین امام توست .... اگر همه ی عالم در راه دیگری رفتند تو دنباله رو حسین باش.  "

دارم فکر میکنم این جمعیت عظیم شیعیان عزادار بر سر دوراهی های زندگی که می ایستند از کدام راه میروند ؟

دارم فکر میکنم که هل من ناصر امام مان چرا حتی به اندازه ی سیصدوسیزده نفر هم شنیده نمیشود  ؟

دارم فکر میکنم با این جمعیت عظیم عزاداران چرا هزار و صد و هفتاد و یک سال است که امام عصر تنها مانده و همه ی ما شیعیان غایبیم ؟

به هزار و صد و هفتاد و یک سال تنهایی امام زمانمان فکر میکنم . به هزار و صد و هفتاد و یک سال ادعا...




 * چون كار حسين چنان شد كه شد (اصحاب و جوانهايش كشته شدند و خودش تنها ماند) فرشتگان به سوى خدا شيون و گريه برداشتند و گفتند: با حسين برگزيده و پسر پيغمبرت چنين رفتار كنند؟ پس خدا شبح و سايه حضرت قائم عليه السلام را به آنها نمود و فرمود: با اين انتقام او را مى گيرم.

حاشیه 1 : امید که محرم فرصتی باشه برای از نو مسلمون شدن .

حاشیه 2 : چرا دیگه علم ها رو زود رد میکنند میبرند ؟ علم باید بچرخه ، تا علم باشه ...

عادت میکنیم...

آنکس که می خواهد با کشتن انسانیت دیگر انسان ها بقا یابد

پس از مرگ انسانیت خویش باقی می ماند .   - زیگمونت باومن . عشق سیال -


صدای یک نفر در حواشی زندگیت می پیچد

" دوستت دارم "

می شنوی

و یک نفر را زنده زنده سوزاندند

و تو گمان می کنی که اتفاق های مهمی در این دنیا رخ می دهد .


صدای یک نفر دیگر...

" دوستت دارم "

و تو خیال می کنی که شاید اتفاق مهمی افتاده است .

امروز دویست و چهل و دو نفر را زنده زنده سوزاندند 

و تو ....؟

خیال می کنی که شاید اتفاق مهمی افتاده است ؟

صدای یک نفر دیگر

" دوستت دارم "

و تو فکر نمی کنی اتفاق مهمی باشد ،

که امروز پنجاه و دونفر در یک انفجار تروریستی سوختند 

و تو فکر می کنی

که پنجاه و دو از دویست و چهل و دو چقدر کوچک تر است

که منفجر کردن چقدر از آتش زدن بهتر است

و لبخند میزنی

و شاعر میشوی

 و سوت میزنی

و دوباره یک نفر می گوید

و می میرد

و یک نفر دوباره می گوید

و دوباره می میرد

و تو فکر میکنی که یک دوستت دارم از چند دوستت دارم چند تا کم تر است ...

و یک نفر از دویست و پنجاه و دو نفر چند تا کم تر است ...

و دو باره یک نفر ...

                 و یک نفر دوباره ....

و تو لحظه ، لحظه 

لبخند ، لبخند

م ی م ی ر ی ...




حاشیه 1 : ایام عزای امام آزادگی رو تسلیت میگم .

حاشیه 2 : خیلی از مسائل دین مون رو بد میفهمیم ، نمونه بارزش جهاد ... از عاشورا مهربانی یاد بگیریم . 


به اندازه همین چند قرن کوتاه ...

 اِذا وَصَلَتْ اِلَیْكُمْ اَطْرافُ النِّعَمِ، فَلاتُنَفِّرُوا اَقْصاها بِقِلَّةِ الشُّكْرِ

زمانى كه مقدمات نعمت ها به شما رسید، نهایت آن را با كم شكری از خود مرانید.   - امیر مومنان امام علی علیه السلام - 


من


 شاید

 کمی جلوتر باشم 


به اندازه ی همین چند قرن کوتاه که هیچ وقت تو را از من دور نخواهد کرد 


من شاید کمی و فقط کمی جلوتر رفته باشم 


 به اندازه ی چند صد سالی 

که کوتاه شد


که عجیب کوتاه شد 

از همان لحظه ای که  قدم های مبارکت ایستادند 

در کنار آبگیری زیبا 

و تو خواستی همه ی آن ها که جلوتر رفته اند برگردند 


و من 

قدم قدم 

بازگشتم 


تمام این چند صدسال را 

که بایستی 

در حاشیه نه 

                       در متن زندگی ام 


و دست هایش را بالا بگیری و بگویی :     " الیوم اکملت ... " 


و من همه ی قرن ها را بازمیگردم 


شاید فقط کمی جلوتر رفته باشم ...





- درباره عکس : نشستیم سر کلاس استاد میگه : واتسون گفت بچه هاتون رو نبوسید والدین باید معلمینی منضبط باشند ...به بچه رو ندین... یکی از بچه ها با لهجه ی قشنگ شهرشون میگه : " برو بابا ای دیگه از آخوندام بداخلاق تر بوده " از خودم می پرسم چرا اینطور فکری داره ؟  یکی دیگه میگه : " آره بابا از حاج اقا هام هم خشک تر و بدتر بوده " ! ! ! ! ! ! من کلا واتسون رو فراموش کردم و دارم به تصورات بچه ها فکر می کنم که استاد میگه البته این واتسون بچه های خودش همه خراب شدن نتونست یه بچه ی سالم و بدون اختلال تربیت کنه : )))

حاشیه 1 : از فمنیسم خنده دار تر و پوچ تر و دروغگو تر مکتب دیگری هست ؟ بهانه ای تهی از شعور برای منفعت طلبی یک عده که همیشه در طول تاریخ بوده اند . انسان فدای کارخانه ...

حاشیه 2 : من این پست رو باید قبل از عید میگذاشتم اما تنبلی کردم . ببخشید . 

حاشیه 3 : دست این آقای نقاش فقیر هم درد نکنه که اجازه میده کارهاش رو کپی کنیم این جا . 

حدیث نفس من ، فنجان قهوه و ... تو ؟

بذار صحبت کنیم این بار

جای اینکه بنویسیم

راجع به دوجین سوال و یه سری عقده بدخیم ...       -طهران تهران رضایزدانی-



اولین اشتباهم این بود که قهوه جوش رو برداشتم

دومیش این بود که قهوه رو ریختم توش 

سومیش این بود که آب جوش رو ریختم روش

بعد ایستادم کنار شعله گاز و زل زدم به حباب های روی قهوه

                                                                   و یکی یکی بهشون نگاه کردم

و بعد این قدر نگاه گردم که قهوه سر رفت و ریخت روی گاز 

                       اشتباه بعدیم این بود که نشستم پشت میز و فنجون رو گذاشتم رو به روم

و با انگشتام دیواره های فنجون رو لمس کردم

        و سرم رو پایین اوردم

                        بوی قهوه پیچیده بود توی ذهنم

                                                              توی دنیام...

لب هام رو گذاشتم روی فنجون 

                                      و گلوم سوخت

تو که حرف نمی زنی 

                     اما من میدونم

                                    که میدونی

                                            آدم وقتی اینطور قهوه دم میکنه و می خوره

                                                                                     چقدر گلوش می سوزه

بعد که به گرمای قهوه عادت کردم

     تازه فهمیدم چه اندازه تلخه ...

                                فهمیدم تلخه

                                          اما نفهمیدم 

                                         چرا این طعم تلخ رو دوست دارم 

اصلا نمی دونم 

      این تلخ بودنش رو 

                 دوست دارم یا نه 

اگه دوستش دارم 

          چرا چشمام رو جمع می کنم تا یه جرعه ... 

اگه دوستش ندارم 

           چرا همین الان شکر پاش رو خالی نمی کنم تو فنجون 


" تو چشمات مزرعه های قهوه .. " 

                   چرا این ترانه ی لعنتی رو دوست دارم ؟ 

" منو از پیله آوردی بیرون ... " 

شرط می بندم خواننده ش نمی دونه چی خونده 


اولین اشتباهم این بود که اجازه دادم 

                         بیای و بایستی گوشه ی زندگیم  

دومیش این بود 

 که گوشه ی قفسه کتابم 

             یه وجب جا خالی کردم 

                                   برای فکرای بی سروته تو 


سومیش این بود 

           یه روز عصر 

                 که داشتم قدم می زدم 

                           یواشکی که خودم نفهمم 

                                                به تو فکر کردم 

چهارمش این بود که 

        وقتی خواستم فکر نکنم 

                        خودم رو قانع کردم که فکر کردن به تو خوبه 


از تو می ترسم ؟ 

          اگه می ترسم چرا فرار نمی کنم ؟

                         اگه نمی ترسم چرا دستام سرد شدن ؟ 


به تو فکر کردن خوبه ؟ 

        اگه خوبه چرا هربار می آی جلوی چشم هام 

                                                       چشم هام گریه ای میشن 

                                                                     اگه بده چرا هربار بیشتر دلم میخواد به تو فکر کنم ؟ 


شاید یه روزی برسه 

                که من بفهمم 

                             اگه قهوه تلخ رو دوست دارم 

                                              چرا چشمامو جمع می کنم تا یه جرعه... 

                                                                  اگه دوستش ندارم چرا شکرپاش رو...

شاید یه روزی برسه 

                    یه روزی که من ...

                                 یه روزی که دیگه قهوه دم نمی کنم 


مطمئنم اون روز 

             به تو فکر نمی کنم 

                              اما اگه فکر می کردم 

                                                شاید می فهمیدم 

                                                                     تلخی قهوه رو 

                                                                                      دوست دارم 

                                                                                                         یا 

                                                                                                           دوست ندارم 

دیدی چی شد ؟ 

                  همش تقصیر توئه 

                             دوباره قهوه م سرد شد 

                                           ولی قهوه سردشم قهوه ست 


فنجون رو برمی دارم 

                       یه جرعه دیگه 

                                   آره قهوه سردشم قهوه ست 

                                                      تو تاحالا قهوه سرد خوردی که گلوت رو بسوزونه ؟ 


گلوم می سوزه 

                فنجونم سرد شده 

                                   قهوه داخل قهوه جوش انگار که یخ بسته باشه ... 


 انگشت هام چقدر گرمه 

                   به ده تا شون نگاه می کنم و سعی می کنم بهشون دلداری بدم 

      

عقربه ها که بچرخن 

                           زمان که بگذره 

                                   این ده تا هم سرد می شن 


مامان بزرگم همیشه میگه 

                                   آدمی به امید زنده ست ...





حاشیه 1 : حکایت جالبی است زندگی...هر روز که می گذره بیشتر مطمئن میشم که آدم میتونه هر لحظه رشد کنه . حتی در گیر و دار سنت و مدرنیته که خودش فاجعه ایست مفصل.

حاشیه 2 : " یکی دوتا اسکات بگیر برای اکواریوم اینجوری خیلی بی روح شده "

میگه : " نمی خواد همین پرت ها کافین "

میگم : " نه من اسکات میخوام اونم دوتا . دو تا بزرگ . "

به یه گوشه خالی اکواریوم نگاه میکنه و میگه : " ببین ! ماهی میگیریم بعد مثل دوتای قبلی میفتن میمیرن آدم وابستگی عاطفی پیدا میکنه بهشون اذیت میشه . بی خیال ، چه کاریه... از اول ماهی نگیریم بهتره ،راحت تریم"

من خیره موندم به چشم های مهربونش و هزار بار از خودم می پرسم که ماهی نگیریم راحت تریم ؟ نه واقعا از اول ماهی نگیریم راحت تریم ؟؟؟؟ : )

- عکس خوب هم نداشتیم که الصاق کنیم به این حرف ها : )


به بهانه ی تولد یک ادم مهربان : )


به دنیا اومدن درد داره


شاید خیلی ...


                      شاید هم خیلی خیلی ...

ولی من

             دعا می کنم


حالا که به دنیا اومدی

                                آدم هایی رو ببینی

                                                   که بهت حس خوب انسان بودن بدن

                                                   کتابایی بخونی که ازشون یاد بگیری

                                                    کادو هایی بگیری که خوشحالت کنن


تصویر هایی بکشی

                   که از درد های این دنیا کم کنه

و

     شعرهایی بگی که

                                  مثل یه  آ ب ر ن گ

                                                      این دنیای خاکستری رو  : ) کنه


    تولدت مبارک ! : ))



حاشیه :

من : ) ام که نیکو به دنیا اومده . بودنش به حجم مهربونی های دنیا اضافه میکنه مطمئنم .

ایوان خانه غریب ترین نقطه دنیاست ...


اهل محل عاصی شده اند از دست شان

                                      چقدر ناله می کنند

                                                          این نسیم ها .


تو که نباشی

         ایوان خانه غریب ترین نقطه ی دنیاست


نگران اصرار هایشان نباش

من

     محال است

              راضی شوم

                           موهایم

                                       را در باد رها کنم


اهل محل تمی دانند

                          عاصی شده اند از دست ما 

تو اما

         به هیچ کدامشان نگو

                                     تا روزی که ناله ها 

                                                            ت م ا م شوند .

یک روز همه می فهمند ...



حاشیه 1 : یه راهی رو به من وا کن تو این بیراهه ی بن بست

              یه کاری کن برای ما اگه مایی هنوزم هست

مثل ماه : بهروز صفاریان پور خوانده زیباست دوست داشتید پیدایش کنید و بشنوید .

حاشیه 2 : روان شناسی معلوم نیست پزشکیه یا روان شناسی این همه واحد زیستی ریاضی چه خبره... وزارت علوم با خودش درباره ما چه فکری کرده ؟

حاشیه 3 : به دخترخواهرم میگم : عزیزم ازت ممنونم که سرو صدا نکردی خاله درسشو بخونه . میگه : نه خاله من ازت نمنونم که یادم دادی چیجوری ساکت باشم : ) به چشم هاش خیره می مونم و سوال همیشگیم در ذهنم تکرار میشه : چند درصد از آدم ها با افرایش سن بزرگتر می شوند یا به تعبیری انسان تر  ؟

حاشیه 4 : مدتی ست دورم با همه جای دنیا فرق می کند ... :



من ، قانعم به چند هزار جنگ خونین ...

من


 از تمام دنیا

              قانعم


                       به یک گوشه آرام

                           

و  صد حکایت پندامیز از کلیله و سندبادنامه

                                       

                                                     و هزار هیستری لاعلاج

                                             

                                                            و چند هزار جنگ خونین بر سر چاه های نفت

                                                                    

                                                                             و چند صد هزار قتل عام بر سر مذهب

   تا شاید


           لحظه ای

              

                           فراموشی

                                                    متولد شود


برای


تو


و چشم ها


و کلمه هایت 


برای یک بسته شکلات فانتزی


که هیچ وقت از پوسته ی خودش بیرون نیامد


من از تمام دنیا

                       قانعم

                                        به چند هزار جنگ خونین

                                            

                                                                      برای لحظه ای فراموشی ...  


 


حاشیه 1 : میگه " خطر اینکه یه ادم رو خر فرض کنی خیلی خیلی کم تر اینه که یه خر رو ادم فرض کنی ! "  میگم : " چطور ؟ " یه جوری ژست میگیره انگار داره اصول فیزیک کوانتوم رو تشریح میکنه میگه : "‌اگه یه آدم رو خر فرض کنی و سوارش بشی به خاطر شعوری که داره یه دفعه ای پرتت نمیکنه رو زمین اما اگه یه خر رو آدم فرض کنی و باهاش قدم بزنی هر لحظه ممکنه بهت جفتک بزنه ! " تحلیل جالبی بود نه ؟



حاشیه 2 : اظهارات آیت الله طباطبایی درباره مسئله سوریه و صحبت های منسوب به ایت الله رفسنجانی و ... خیلی باعث خوشحالی من شد . چقدر خوب است که در هر گروهی و بر هر عقیده و مکتبی که  هستیم حق بگوییم و از انسانیت مان فاصله نگیریم .


حاشیه 3 : یه تجربه جدید کسب کردم : برای اولین بار درطول تاریخ بشری من یک مسابقه ی فوتبال رو از ابتدا تا انتها تماشا کردم . انگار که یک عمر فوتبال دیده باشم !  شما هم اگه اهل فوتبال نیستید یک بار امتحان کنید . خیلی خوبه! - ناگفته نمونه که فردی که این پیشنهاد رو به من داد در انتهای مسابقه پس از نود دقیقه شرح دادن اتفاقات و قوانین فوتبال ده سال پیر تر شد - : ))) 

-رحلت دوست عزیزمان خانم صاحبه شاهدی رو به همه تسلیت میگم . ان شاءالله که قرین رحمت الهی باشند . صلوات و فاتحه ای مرحمت کنید .

یک مینی مال

 

بعضی اتفاق ها هستند

 

برای نیفتادن

 

مثل تو

 

از چشم های من .

 


حاشیه ۱ : سال گذشته همین روز ها بود که من دانشگاه قبول شدم . هنوز هم سوال های بی معنای مصاحبه

 دانشگاه را خاطرم هست .

حاشیه ۲ : دو تا از کشف های مهم زندگی من :


- متفاوت بودن و منحصر به فرد بودن قبل از این که باعث جذابیت باشه منجر به تنهایی میشه . یه تنهایی متفاوت!

 

- گاهی سخت تر از این که یه اتفاق بد تو زندگی آدم رخ بده اینه که یه اتفاقی بیفته که ندونی خوبه یا بد .

 

حاشیه ۳ : من دارم می رم مسافرت : ) دلم برای آبشار طلایی های شیراز به شدت تنگ شده :

 

به بهانه ی روز دختر...


شب بود

نور ماه  ریخته بود داخل اتاق ،

توی گهواره

لیلی

 چشم هایش را بسته بود .


چشم هایش را که باز کرد ،


پدرش دست هایش را گرفت

و خواند : " تاتی تاتی "

لیلی افتاد روی کف پوش های راهرو ،‌

بلندش کرد ،‌

" تاتی تاتی....

و لیلی زمین می خورد ،‌

" دختر باباتی ... "

و بلند می شد .

و بلند می شد...

و بلند می شد...

و راه رفتن را یاد می گرفت .


لیلی

دستمال آشپزخانه را برداشت ،

لکه های بشقاب ها را پاک کرد .


آب پاش را برداشت ،

به گل ها آب داد ،

گل ها لبخند زدند ،

خداوند نیز .


کتاب ها را برداشت ،‌

خواند

و چراغ ها را روشن کرد .


جهان خداوند سرشار از چراغ شد

پس خداوند

 دستور داد که لیلی هدیه ها را باز کند *


ولیلی

هدیه ها را باز میکرد

لبخند می زد

و خداوند خوشحال بود .


و خداوند

گفت :

 هرکه دلیل لبخند لیلی باشد **

دوستش خواهم داشت

یک نفر رفت

تا دلیل لبخند لیلی باشد

مردم اسمش را مجنون گذاشتند

و خداوند مجنون را دوست داشت

لیلی را نیز.

پس دستور داد که

" دیوانگان را در بهشت من جای دهید " ***

و مجنون می دانست که لیلی

قطعه ای از بهشت خداوند است


و باز هم

شب بود

لیلی از اشتباه خودش د ر م ا ن د ه شده بود

و خداوند فرشته ای فرستاد

و آرام در گوش لیلی گفت که به  تو مهربان ترم تا مجنون ****

و لیلی بلند شد

سجده کرد

نور ماه ریخته بود داخل اتاق

مجنون خواب بود

لیلی لبخند می زد

خداوند نیز .



*مَن دَخَلَ‏السُّوقَ فاشتَرى تُحْفةً فَحَمَلَها إلى عِيالِهِ كانَ كَحامِلِ صَدَقَةٍ إلى قَومٍ مَحاوِيجَ ، ولْيَبدَأْ بِالاْءناثِ قَبلَ الذُّكُورِ .

بحار الأنوار : 104 / 69 / 2 منتخب ميزان الحكمة : 256

**  و ما مِن رجُلٍ يُدخِلُ فَرحَةً علَى امرأةٍ بَينَهُ وبَينَها حُرمَةٌ ، إلاّ فَرَّحَةُ اللّه‏ُ تعالى يَومَ القِيامَةِ .کافی 6 -6-7 منتخب

میزان الحکمه612

***اکثر اهل الجنه البله

****إنّ اللّه‏َ تباركَ وتعالى علَى الإناثِ أرأفُ مِنهُ علَى الذُّكورِ کافی 6 -6-7 منتخب میزان الحکمه612




حاشیه 1 : روز دختر رو به همه ی دختران خوب سرزمینم تبریک میگم و ولادت کریمه ی اهل بیت رو به

همه ی شیعیان ایشون .

حاشیه 2 : از بین تمام کارت پستال هایی که برام اومد این تصویر رو از همه بیشتر دوست داشتم :







درخت بخشنده

روزگاری درختی بود...


و او عاشق یک پسر کوچک بود ...

و هر روز آن پسر می آمد 


 و او برگ هایش را جمع می کرد


و از آن ها تاج می ساخت

 و نقش شاه جنگل را بازی می کرد .

او از تنه درخت بالا می رفت

از شاخه هایش تاب می خورد 



و سیب ها را می خورد .

و با هم قایم باشک بازی می کردند .

زمانی که خسته می شد زیر سایه اش می خوابید .

 و پسر عاشق درخت بود ...

خیلی زیاد .

و درخت خوشحال بود .

اما زمان گذشت .

و پسر بزرگ شد .

و بیشتر وقت ها درخت تنها بود .

سپس یک روز پسر پیش درخت رفت

درخت گفت : " بیا پسر بیا و از شاخه های من بالا برو

از شاخه هایم تاب بخورو در سایه ام

بازی کن و شاد باش . "

پسر گفت : " من بزرگ تر از آنم که از درخت بالا روم و بازی کنم .

می خواهم چیز هایی بخرم و تفریح کنم .

کمی پول می خواهم .

تو می توانی کمی پول به من بدهی ؟ "

درخت گفت : " افسوس اما من پولی ندارم .

تنها برگ و سیب دارم .

سیب هایم را بردار و آن ها را در شهر بفروش

در این صورت پولدار می شوی و خوشحال خواهی شد . "

پسر از درخت بالا رفت

و سیب ها را چید 


و با خود برد .

و درخت خوشحال بود .

اما پسر...

مدت زیادی باز نگشت...

و درخت ناراحت بود .

سپس یک روز پسر برگشت

درخت از شدت خوشحالی

تکان خورد

گفت : " بیا پسر ،

از تنه ام بالا برو

از شاخه هایم تاب بخور و شاد باش . "

گفت : " خیلی گرفتارم و برای بالا رفتن از درخت وقت ندارم .

من می خواهم صاحب زن و بچه شوم .

بنابر این احتیاج به خانه دارم

آیا تو می توانی خانه ای به من بدهی ؟ "

درخت گفت : " خانه ای ندارم .

جنگل خانه ی من است ،‌

اما تو می توانی شاخه هایم را ببری و خانه بسازی

در این صورت خوشحال خواهی شد . "

بنابراین

پسر شاخه ها را برید

و آن ها را برد تا خانه اش را بسازد .


و درخت خوشحال بود .


اما پسر مدت زیادی برنگشت و زمانی که برگشت ،‌

درخت چنان خوشحال شد

که به سختی می توانست صحبت کند .

او زمزمه کرد : " بیا پسر بیا و بازی کن . "

پسر گفت : برای بازی کردن خیلی پیر و خسته هستم .

قایقی می خواهم که مرا به دور دست ها ببرد .

آیا تو می توانی قایقی به من بدهی ؟ "‌

درخت گفت :

"‌تنه ی مرا قطع کن و یک قایق بساز

در این صورت می توانی قایق رانی کنی و

خوشحال باشی... "

بنابر این پسر تنه ی درخت را قطع کرد ...


و درخت خوشحال بود

اما نه در واقع .

بعد از مدت زیادی پسر برگشت .

درخت گفت :

"‌متاسفم پسر ، اما دیگر چیزی برایم باقی نمانده است که به تو بدهم

سیب هایم تمام شده اند . "

پسر گفت : دندان هایم برای سیب خوردن مناسب نیست . "

درخت گفت : " شاخه هایم از بین رفته اند و نمی توانی از آن ها تاب بخوری . "

پسر گفت : برای تاب خوردن از شاخه ها خیلی پیر شده ام . "

درخت گفت : " تنه ام قطع شده است نمی توانی از آن بالا بروی . "

پسر گفت : برای بالا رفتن خیلی خسته ام "

درخت گفت : "  خیلی متاسفم ای کاش می توانستم چیزی به تو بدهم

اما من فقط یک کنده ی پیر هستم ، افسوس... "

پسر گفت : " اکنون چیز زیادی احتیاج ندارم . فقط مکان ساکتی را می خواهم که بنشینم .

و استراحت کنم .

خیلی خسته ام . "

درخت گفت : بسیار خوب "

و خودش را تاجایی که می توانست هموار کرد .

" بسیار خوب ، یک کنده ی پیر برای نشستن و استراحت کردن مناسب است .

بیا پسر ، بیا بنشین و استراحت کن . "

و پسر همین کار را کرد .



و درخت خوشحال بود .

                                 پایان......


حاشیه 1 :اگر سیلور استاین این داستان رو نمی نوشت ، بی شک من نویسنده اش می شدم . تنها داستانی است که با هربار خواندنش اشک هایم رها می شوند .

حاشیه 2 : از موضع گیری های مردم دنیا در قبال سوریه و خشونت طلبی های آمریکا خیلی خوشحال شدم . جهت گیری تاریخ بشریت به سمت وحدانیت و کمال است . تعداد مسلمان ها بیش تر از افرادی است که اسلام را می شناسند . ما به فطرت معتقدیم...

حاشیه 3 : جنگ بیش از هرکشوری به اسرائیل کوچک لطمه خواهد زد . تا خدا هست ،‌حال مسلمانان خوب است . خیلی خوب ....هیچ ابر قدرتکی مرد تسخیرش نیست ،‌زن اگر تهمینه ، مرد اگر تهمتن است... ما به مرگ آگاهیم ، مرگ را میخواهیم ...

حاشیه 4 : پیشنهاد می کنم نتیجه تحقیق و تفحص مجلس رو درباره وقایع 22 بهمن قم حتما بخونید . البته اگر پیداش کردید .

حاشیه 5 :‌ من سطح دو حوزه علمیه قبول شدم  : ))) ممنون از همه ی عزیزانی که دعایشان همراهم بود.


آزادی ؟

و آزادی


هم چنان


       بزرگ ترین دروغ دنیای توست ،


                وقتی پیش از اینکه به خودم بیایم ،


                                                            به تو آمده بودم...


                                                                                         


 

- درباره عکس : دل من یک پنجره می خواهد که آن طرفش پر از آبی باشد نه  آپارتمان و دود و ازدحام ...

حاشیه 1 : آقای رئیسی به رحمت خداوند مهربان پیوست . برای همه ی دوستان و آشنایانشان آرزومند صبر و آرامش هستم...

حاشیه 2 : من به چشمان خیال انگیزت معتادم ...حمید مصدق

حرف حمید مصدق را فهمیدم . اعتیاد آور است ، نگاه هایشان ، دوستت دارم گفتن هایشان ، لمس کردن دست های کوچک و مهربانشان ، بچه ها را می گویم ، باید فکری به حال خودم کنم ، اینجوری نمی شود ...

حاشیه 3 : یه راهی پیش رو م وا کن دوباره فکر آغازم .... مدتی ست این ترانه را عجیب دوست دارم.



شب ها که تو می باری... / یک اتفاق خوب !

۱

 شب ها که تو می باری


من

                 مثل خودم می شوم

 

و

 

           چترهایم را

 

و

 

         بارانی ام را

 

و

        شال گردن هایم را

                                    

                                          می سپارم به دست های مادرم

 

و موهایم را باز می کنم

                                         که بریزد روی شانه هایم

  که تو بی دلیل بباری

                                         روی گونه هایم

و من

                                       بی دلیل خیس شوم

و تو  

                                       بی دلیل بخندی 

و من

                                     بی دلیل تب کنم

و تو

                                    بی دلیل بمانی


          تا همیشه ای

                                               که نمی دانم انتهایش کجاست...




 ۲

-یک اتفاق خوب که همیشه یادم می ماند :

سعی می کنم خیلی مهربانانه و قاطعانه کلمه ها را بگویم .

" خب بچه ها یه صلوات بفرستین بعد به نوبت هر کی شعر یا حدیث یا سوره بلده بخونه "

محمد جواد آخرین نفری است که می رود می نشیند اما اولین نفری است که بلندگو را می دهم دستش .

" بسم الله الرحمن الرحیم بسیج قلب کشور است .امام "

آنقدر هول شده که بلندگو را می اندازد روی میز و باعجله گوشه ی روسری ام را می کشد ، سرم را پایین می اورد و آرام در گوشم می گوید : " خوب بود خاله ؟ "

" عالی بود عزیزم اما حدیث نبود یه جمله ی خیلی خیلی خوب بود " و یک شکلات از کیفم بیرون می آورم و می دهم دستش .

لبخند می زند و خیلی مودب می نشیند کنار بچه ها . چند ساعت بعد که من جمله ی خوبش و حرف های خودم را یادم رفته است ، می آید می ایستد کنار دستم و یک کاغذ می دهد دستم . 


" خاله فقط خودت بخونیا " 

کاغذ را باز می کنم :

" معلم عزیزم خیلی دوستت دارم . "

می گویم :  " من هم دوستت دارم عزیزم "  راست هم می گویم .

سرش را می اندازد پایین بعد یک دفعه سرش را بلند می کند و زل می زند به چشم هام و می گوید :

"خاله منم دوست دارم شما رو اما اما شما واقعا نمیفهمی که بسیج قلب کشور است یه جور حدیثه ؟؟؟!! "

یک شکلات می دهم دستش و فکر می کنم که شاید واقعا نمی فهمم ...

 

 


 حاشیه :

کمی مانده بود که مهمانی خداوند شروع شود که کلاس ها شروع شد . آن روز ها فکر نمی کردم اتفاق خاصی افتاده باشد یا اصلا بتواند بیفتد .

مهمانی خداوند که تمام شد . من ماندم و سی و شش نیمکت خالی داخل قلبم که فکرش را هم نمی کردم . محمد جواد هم دارد می رود یک شهر دیگر . دلم برایش تنگ می شود .

کلا مدتی است دارد اتفاقاتی می افتد که فکرش را هم نمیکردم . زندگی اینجوری هم خوب است ! : )

يك نفر هست كه هست...

وقتي

هر سال

برف كه مي بارد ،

             سرماي انگشت هايت براي جيب هاي هيچ كس

و

تابستان ها

                گرماي لبخند هايت براي نگاه هاي هيچ كس

و

روز ها

                فنجان چايت براي بغض هاي هيچ كس

و

شب ها

              چهار صفر عاشقي ات

                                براي هيچ كس روشن

                                                                      نه ، باشد

       كم

            كم

                     و

                         ارام

                                  ارام

                                                       همه مي فهمند

                                                                     يك نفر هست كه هست

                                                                                         حتي اگر نباشد .




- درباره عكس : الان دل من اين هوا را مي خواهد ، اين جا اما پر از آفتاب است ... -

حاشيه 1 :‌ماه مهموني خداوند من نبودم . چرا ؟ خب رفته بودم مهموني ديگه . شما ها دعوت نبوديد ؟ : )‌ دعاگويتان بودم...

حاشيه 2 : اين شعر رو خيلي دوست دارم دقيقا ساعت دوازده شب بود كه باريد ، توي ايوان خانه مان ، من خودم ديدم كه شيرواني ها خيس شده بودند .

حاشيه 3 : " باباجون تو مسجد نياي رو پله هاي منبر حواس بابا پرت ميشه ها باشه دختر گلم ؟ " دختر خواهرم دست به كمر و تمام قد مي ايستد و مي گويد : "‌واقعا كه منبرتون مهم تره يا دخترتون ؟‌"‌

فقط منتظرم بچه هاي نسل بعد از ما بزرگ شوند ببينم چه جور موجوداتي مي شوند .

...هیچ وقت

یک

دو

سه

چهار...

می ایستادی

                     می شمردی

                                پنهان میشدم

                                               پیدایم که میکردی

به آسانی گفتن چهار حرف برنده ام میشدی :

                                                             سک سک !

دور بعد که پیدایت نمیکردم

خودت پیدا میشدی

و من نپرسیدم چرا 

                           هیچ وقت...

2
یک عالمه مشت گره کرده ی روی هم

مشت ها تکان میخوردند

وقت انتخاب من که میشد

چشمک میزدی به یکی از مشت ها  

به همین راحتی پوچ ها حذف میشدند

و همان یک گل سهم من میشد .

و من نپرسیدم چرا

هیچ وقت ...

3

" همه استوپ " را که میگفتند 

همیشه شکل من بودی و من نپرسیدم چرا

هیچ وقت...

4

سنگ که میشدم قیچی میشدی

کاغذ که میشدم سنگ میشدی

قیچی که میشدم کاغذ میشدی

و من نپرسیدم چرا

هیچ وقت ...

5

هنوز هم نیمی از خیابان این سوی من

نیمه ی دیگر آن سو ...

معنای پیش مـ...ر...گ بودن را فهمیدم باتو !

و من نمیپرسم چرا

هیچ وقت...

6

به اندازه سال هایی که گذرانده ایم

به تعداد بازی هایی که فراموش کرده ایم

کوچک تر شده ایم 

"آدم بزرگ " تر

شیک تر

ترسناک تر .

حال که میگویم " نه "

تو فقط یک بار نپرس چرا

هیچ وقت...




- درباره عکس : از کودکی هایم یک عالمه آب نبات قرمز باقی مانده بود  برایم.

به نوزده سالگی ام که رسیدم  به خودم آمدم دیدم فقط یک آب نبات برایم باقی مانده است .

چند روز قبل همان هم تمام شد ....


حاشیه 1 : صعود تیم ملی به جام جهانی مبارک ! خوشحالم که مردم کشورم را : ) میبینم .

حاشیه 2 : این روز ها که تاریخ رفور ماسیون را میخوانم و موضع گیری های کلیسا را ... بیشتر یقین پیدا میکنم که تاریخ تکرار میشود .

حاشیه 3 :فارغ از تمام انتقاداتی که به تفکرات دکتر علی شریعتی دارم عینیت یافتن این جمله ایشان را این روز ها زیاد میبینم  " یک جامعه منحط اگر یک دین مترقی داشته باشد آن دین مترقی باعث پیشرفتش نمیشود چنین جامعه ای دین مترقی را در سطح منحط خود پایین می آورد ."

حاشیه 4 : جشن تنهایی شهاب رمضان فوق العاده عالی ست : تحولی در موسیقی لایت ایران.

حاشیه 5 : یکی از دوستانی که در پست قبل کامنت گذاشته بودند اطلاع دادند که بخشی از کامنت شون پاک شده. زمانی که داشتم کامنت ها رو پاسخ میدادم چند بار نتم قطع شد... اگر این اتفاق برای سایر دوستان هم رخ داده معذرت میخوام . در کمال احترام دوباره پاسخ گو هستم . تابستان خوبی داشته باشید .


گاهی و بی گاهی ! - یک ترانه -

گاهی نگاهم میکنی نه ! اینکه گاهی نیست                 

 این گاه و بیگاهی که چشمات رو منه یعنی 

قلب تو با چشمات همراهه ولی عقلت                               

 دائم از این دیدن از این بودن هراسونه

عیبی نداره تو به این بازیت دلخوش باش                              

تو با همین حس خیالی نیز دلخوش باش

قلب من اما تا به این حد انتزاعی نیست                            

"بودن " برای من یه امر انتحاری نیست 

من هم شبیه تو مداوم با تو درگیرم                                   

از این تفاوت ها منم دلشوره میگیرم 

فنجان های این حوالی بی تو لج بازند                                

طعم خوش نوشیدنی ها را نمیخواهند

گاهی و بی گاهی دلم میخواد که تو باشی                         

طعم خوش تلخ یه فنجان قهوه ام باشی 

این اعترافات منه این من که تو دنیا                                   

جز تو کسی رو لایق قهوه ش نمیبینه 

تو با همین حرفا دلت قرصه تو میتونی                                 

من هم مهم نیستم یه روزی....

                                     با یکی...

                                                 جایی...

اون روز اگه قلبت یه کم غصه ش گرفت دیره                        

اون روز اگه عقلت کوتاه اومد دیگه دیره      

                    



حاشیه 1 : تبریک میگم به همه ی طرفداران ایت الله دکتر حسن روحانی .


شب ترک برداشت اما تا طلوع صبح راه بسیار است 


و تبریک میگم به طرفداران سایر کاندیداها به پاس شرح صدرشان .


حاشیه 2 : ترانه را نباید جدای از موسیقی و صدا نگاه کرد . این پست را خوش صدا بخوانید: ) 


حاشیه 3 :یک دوره ای در حال برگزاری است به نام "فقه و تمدن اسلامی " دوست داشتم شرکت کنم ولی توفیق نبود . دوستانی که علاقه دارند از دستش ندهند .

چند مینی مال همینجوری !

1

این کفش ها   با این کیف ها ست میشوند

این کیف ها با این روسری ها

این خودم با همه شان

تو با هیچ چیز این زندگی ست نمیشوی

لعنتی...


2

حیف یعنی

بخواهند ، نخواهی.

بخواهند ، نخواهی.

بخواهند ، نخواهی.

بخواهی ، نخواهد ...


3

دست پیش را بگیر

 که پس نیفتی .

دست من

پیش تو...




حاشیه 1 : سالن همایش خیلی شلوغ است ،ادم هایی که آمده اند یا استاد دانشگاه هستند یا حوزه یا هردو . نصف بیشتر جمعیت هم معمم هستند . بحث درباب تحول علوم انسانی ست . از میان این جمعیت انبوه ، فقط چند نفر موافق یکی از نظریات درباب علم دینی هستند . پایان جلسه ، یکی از همان چند نفر می ایستد پشت تریبون و با صدای رسا میگوید که : " اجماع بر این نظر صورت گرفت "

من از خودم میپرسم " کجا ؟ بین چند نفر ؟ "

حاشیه 2 : ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست       نان حلال شیخ ز آب حرام ما

این بیت هم یک مربوط هایی ! دارد به انتخابات : )

حاشیه 3 : نمیدانم تابستان باشم یا نباشم شاید هم کم تر باشم . در هر حال تابستان خوبی داشته باشید : )

در ارزوی کودکی مداوم

 

 ذهنم درگیر شباهت های رویکرد انسان گرایانه و اندیشه های شهید مطهری است که وارد آشپزخانه میشود.

- خاله ! معصوم اینا با من قهر شدن بعد همش به من میگن تو نی نی هستی .

گونه هایش کاملا خیس شده اند ، اشک هایش را پاک میکنم و میگویم:

- عزیزم کار اونا بد بوده شما خودتو ناراحت نکن .یه کم صبر کنی خودشون میفهمن کارشون بد بوده  میان باهات   آشتی میکنن باشه دختر خوب ؟

سرش را به نشانه ی تایید تکان میدهد ، بغضش را میخورد و شروع میکند به صحبت کردن ، احساس میکنم  یک دنیا معصومیت ایستاده است مقابلم .

نگاهم درگیر ظرف های صبحانه است و ذهنم درگیر دغدغه هایی تکراری ، به همین خاطر است که فضیلت فهم نگاه معصوم و کلمات خوبش را از دست میدهم . در میان حرف هایش این جمله را میشنوم :

- چقدر طول میکشه من بزرگ شم ؟

به این سوال همیشگی اش عادت دارم .جواب همیشگی ام را تکرار میکنم .

- زیاد طول نمیکشه عزیزم .

وقتی میپرسد چند شب دیگر باید بخوابم و بیدار شوم که اندازه ی بزرگتر ها شده باشم ،  یک دنیا حسرت مینشیند در چشم های من و یک دنیا اشتیاق در چشم های او .

دوست ندارم بپرسم اما میپرسم که  چرا میخواهد بزرگ شود.

یک دنیا ، دلیل منطقی می آورد برایم . از چادر پوشیدن و دانشگاه رفتن و رانندگی کردن گرفته تا دکتر شدن و مامان شدن و خانه خریدن .

لبخند میزنم و سکوت میکنم .

چه جهل زیبایی دارد نسبت به این دنیا : دنیای برگتر ها .

دوست دارم بگویم که در دنیای بزرگتر ها واژه های تاریکی هست ،واژه هایی که آدم بزرگ ها را از هفت سالگی شان هم کوچک تر میکند :حسد ، کینه ، دروغ...

  دوست دارم بداند که تعداد زیادی از این آدم بزرگ ها خوراکی هایشان را باهم تقسیم نمیکنند و نوبت تاب بازی شان را به یکدیگر نمیدهند .

دوست دارم بداند که یک گوشه ی این شهر یک نفر گرسنه میخوابد و آدم بزرگ ها به املاک شان اضافه میکنند.

دوست دارم بداند که آدم بزرگ ها چقدر کوچک هستند و بچه ها چقدر آدم بزرگ .

دوست دارم بداند تا شاید مانند خیلی از این آدم بزرگ های خوب هیچ وقت بزرگ نشود .

دوست دارم بداند....

فریاد"معصوم اینا " از حیاط خانه بلند میشود ، باهم آشتی میکنند .

لی لی بازی میکند ، متن هیلگارد را میگذارم داخل کتابخانه ام .

او در ارزوی آدم بزرگ شدن ، من در ارزوی کودکی مداوم !




حاشیه 1 : شان نزول این پرسه های ذهنی پس از معصومیت زینب کوچولوی عزیزم ، شرح ملا احمد نراقی بود بر این حدیث شریفه از پیامبر اکرم ( ص ) که میفرمایند : ان اکثر الاهل جنه البله - بیشتر اهل بهشت ابلهان هستند -

حاشیه 2 : امیدوارم نعمت بزرگ کودکی را به عقل معاش این دنیا نفروشیم .

حاشیه 3 :کشف جدید من :  ارزش قائل شدن برای انسان هایی که برای خودشان ارزش قائل نیستند نهایت تعالی است . به احترام خداوندی که آفریدشان !  و چه زیبا فرموده است حضرت بایزید :

" آنکه به درگاه خداوند به جان و خلقتی اینچنین ارزد ، یقین دان که بر خوان بایزید به تکه نانی بیرزد . "

حاشیه4 : یعنی روان شناسی خیلی رشته ی جالبی هست ، همه هم درباره ش به نوعی اظهار فضل میکنند .

مشغول صحبت کردن با یکی از دوستان تصویرگر هستیم درباب تداعی آزاد . یکی دیگر از دوستان وارد اتاق میشود کلمه ی فروید را که میشنود توجهش جلب میشود و میگوید : " کی ؟ فروید؟ ادم جالبیه دوست دارم روانکاویش کنم ! " : ) : ) : )